زن جوان بود و جثه ای بزرگتر از من داشت، احساس امنیت داشتم، صدای مرد بالای صخره حواس هر دوی ما را به خود جلب کرد، دست تکان میداد، پرید، ثانیه ای بعد آب خنک به سمت ما پاشیده شد، صدای خنده در گوشم مدام تکرار میشد، آن زن با لبخند گفت: برو پیش پدربزرگ، باید نجاتش بدیم؛